یادش گرامی باد !!!
چندی مسئول صفحه شعر مجله ادبی رودکی بود و در سال نخست انتشار مجله سروش نیز با این مجله همکاری داشت. در سالهای پایانی عمر به زادگاه خود بازگشت و تا زمان مرگ در این شهر باقی ماند. وی سرانجام در روز شانزدهم اردیبهشت سال ۱۳۸۳ در بیمارستان رجایی تهران درگذشت. شناختنامۀ حسین منزوی در کتابی با نام از ترانه و تندر به اهتمام مهدی فیروزیان (انتشارات سخن، ۱۳۹۰) منتشر شده است.
چنان گرفته ترا بازوان پیچکی ام
که گویی از تو جدا نه که با تو من یکی ام
نه آشنایی ام امروزی است با تو همین
که می شناسمت از خوابهای کودکی ام
عروسوار خیال منی که آمده ای
دوباره باز به مهمانی عروسکی ام
همین نه بانوی شعر منی که مدحت تو
به گوش می رسد از بانگ چنگ رودکی ام
نسیم و نخ بده از خاک تا رها بشود
به یک اشاره ی تو روح بادباکی ام
چه برکه ای تو که تا آب، آبی است در آن
شناور است همه تار و پود جلبکی ام
به خون خود شوم آبروی عشق آری
اگر مدد برساند سرشت بابکی ام
کنار تو نفسی با فراغ دل بکشم
اگر امان بدهد سرنوشت بختکی ام
میروی خیابان قدم بزنی. میروی کارتپستالی بخری برای دوستانت. چیزی هم میخری؟ نه چی بخری؟ چیزی پیدا نمیکنی نه کارتپستالی با عکسِ گُل هست و نه کارتپستالی با عکسِ رودخانه. نه کارتپستالی با عکسِ گنجشک هست و نه کارتپستالی با عکسِ زن. همهی آن کارتپستالهای قبلی دود شدهاند و رفتهاند هوا. جایشان را کارتپستالهایی گرفتهاند که عک...سِ هواپیما و توپ و تانک رویشان چاپ کردهاند. عکسِ دیوارِ ندبه و شهرهای اشغال شده را چاپ کردهاند. عکسِ کانالِ سوئز را چاپ کردهاند. شاخهی زیتونی هم این روزها اگر میبینی نقّاشیِ رنگپریدهایست روی بالِ هواپیمای جنگی. هواپیمای فرانسوی. دخترِ زیبایی اگر میبینی سر تا پا مسلّح است. شهرِ زیبایی اگر میبینی زیرِ پوتینِ سربازی له شده. میترسی از این دخترِ زیبا که مسلّح است. میترسی از پوتینِ سربازی که شهر را له کرده.
چارهای نداری غیرِ اینکه از سرِ راه بروی کنار. چارهای نداری غیرِ اینکه پیادهرو را به خیابان ترجیح دهی. هزار دست در این خیابان هست که کارتپستالهای عید را طلب میکنند از مغازهها. این کارتپستالهای رنگووارنگ را چاپ کردهاند که یادشان بماند این روزها را. یادشان بماند این رستاخیز را. یادشان بماند این بازگشتِ اسطورهای را.
کارتپستالی اگر خریدهای باید چه مینوشتی برای دوستانت؟ باید از سکوت مینوشتی. باید سکوت را مینوشتی. ولی کارتپستالی نداری برای نوشتن. هیچ کارتپستالی نمیرسد دستِ دوستان. دوستانِ تو دستی ندارند که چیزی برسد دستشان.
رفتهای خیابان قدم بزنی که میرسی به یک کارناوال. چه برقی میزند این کارناوال. چه نوری دارد این کارناوال. چشم را میزند نورِ این کارناوال. انگار اسیر بودهای این مدّت. انگار در سلولِ تاریکی بودهای و حالا آزاد شدهای. از تاریکی درآمدهای و به نور رسیدهای. ولی تابِ اینهمه نور را نداری. صبر میکنی و چشمهات که عادت میکنند به نور بچّهها را میبینی. بچّههای مسلّح را میبینی. اسلحه به دست میگذرند از این خیابان. چهقدر جدّیاند این بچّهها. اسباببازیِ این بچّهها تیر و تفنگ است. سرگرمیِ این بچّهها تیر و تفنگ است. ولی تو هم بچّه بودهای روزی. ولی تو که بچّه بودی اسباببازیات اسبِ چوبی بود. ولی تو که بچّه بودی اسلحهات اسلحه ی چوبی بود...
ترجمهی محسن آزرم
روشن تراز خاموشی ، چراغی ندیدم
وسخنی، به از بی سخنی نشنیدم
ساکن سرای سکوت شدم ،
و صدرهُ صابری در پوشیدم .
مرغی گشتم ،
چشم او از یگانگی
پر او، از همیشه گی
در هوای بی چگونه گی ، پریدم
کاسه ای بیاشامیدم که هرگز، تا ابد ،
از تشنه گی او سیراب نشدم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شیخ بایزید بسطامی
تمام تو را
در تو خرج کردم
که از تو پلی بسازم
پلی به سوی تو
که تا همی...شه
گذرگاه آمد ـ شدم
باشد
ــــــــــــــــــــ
از چهارمین مجموعه شعرم
( ترانه های مهتابی )
امیر عزیر !
تو هم گل و شکوفه دادی و زمستان شکستی و رفتی ...
داغ به نا هنگام دوست عزیز، و هنرمند جوان صحنه و
تصویر گیلانی ، که آخرین بازی و آ خرین کارگردانی اش
را به یادگار گذاشت و به اولین غنچه های بهاری لبخندی
زد و رفت ...
تسلیت خانواده محترم بدر طالعی !
تسلیت عزیزان حانه فرهنگ گیلان!
تسلیت دوستان هنرمند !


