ســلـا م د و سـتـا ن !

متاسفانه چند مشکل در وبلاگم پیش آمده ...

۱ ـ  به سختی می توانم بنویسم و فونت فارسی ام وقت نوشتن  عوض می شه

۲--    هراز گاهی مثل امروز اگر بتوانم بنویسم ، چندین و چند بار باید ثبت مطلب رو بزنم

تا شاید بره روی صفحه ام و بسیاری وقت ها هم نمیره .

۴ ــ  به نظرات شما اصلن نمی توانم جواب بدهم ولی می توانم بخوانم

۵ ـ به قسمت پاسخگویی به مشکلات وبلاگ خبر داده ام و منتظرم فعلن

با درود و پوزش از شما ...

 

 

 

 

شـیخ شهاب الدین سُهروردی ( عقل سرخ )

گفتم ای پیر ، این چشمۀ زندگانی کجاست ؟ گفت در ظلمات ، اگر آن میطلبی خضر وار پای افزار در پای کن و راه توکل پیش گیر تا به ظلمات رسی ، گفتم راه از کدام جانب است ؟ گفت از هر طرف که روی ، اگر راه روی راه بری . گفتم نشان ظلمات چیست ؟ گفت سیاهی ، و تو خود در ظلماتی ، اما تو نمی دانی ، آنکس که این راه رود چون خود را در تاریکی بیند ، بداند که پیش از آن هم در تاریکی بوده است و هرگز روشنائی بچشم ندیده . پس اولین قدم راه روان اینست و از اینجا ممکن بود که ترقی کند . اکنون اگر
کسی بدین مقام رسد از این جا تواند بود که پیش رود . مدعی چشمۀ زندگانی در تاریکی بسیار سرگردانی کشد ، اگر آهل آن چشمه بود بعاقبت بعد از تاریک روشنائی بیند ...

                          بــا یــد ا مـر و ز د ل بـه د ر یـا بـز نـیـم

هزار تا که دل ندارد دل ام

این همه تا گفت نگفته گفتم هیس !

این همه تا نوشت نخوانده گفتم خط بزن ×

امروز روز دیگری ست اما

روز آزادی بی غل و زنجیرش

هرچه بگوید

هستم را  نُتاهنگ بلندی

هرچه بنویسد

هستم را  حرف درشت روزنامه ها

کوچه ــ خیابان ــ میدان

خانه به خانه

دفتر به دفتر

مشق مدرسه ها را

هست مان پُرمی کند

از رقص و آواز کلمات

بارمان که سبک

خیال مان که تخت

قی چی سانسورم

بوته های باغچه مان را

چپو....... راست هرس

می می می کـــــــــنن د

........................... 

چه رویُای قشنگی .....

خد ای من !

 

بــا د و ســتــا ن هـمـی شــه ...

سلام دوستان

دو ماهی که در ایران بودم و در کوچه پس کوچه های حقیقی اش نفس می کشیدم ،

فرصت آن قدر کوتاه بود که سرزدن به کوچه های مجاز را فرصت نشد . حالا هم

که برگشته ام نمی دانم با انبوه کامنت های پر از لطف و مهربانی تان چه کار کنم

و از همین جا عذرم را بپذیرید که در توان فرصت ام نیست و به کامنت های بعد

از این پاسخ خواهم داد .

هم چنان با مهر و دوستی ، درود برشما ...

       

          نــوروزتـان مـبارک ، همیشه مـبـارک بـاشـید ...

 

           د ا ســتــا ن هــا ی جــاو د ا نــی بــرا ی ا مــر و ز و فــردا

روزی سوار اتوبوس بودم که در خیابان وست وود ویلج گذر می کرد . پسر بچه ای جستی زده سوار شد و پولش را در صندوقچه مخصوص ریخت و راهروی اتوبوس را دوان دوان پیمود و خود را در صندلی روبروی من رها کرد . با تحسین فراوان به او چشم دوختم و در دل گفتم : خدایا ، من اگر انرژی او را می داشتم ، هر روز یک داستان کوتاه ، هر شب سه تا شعر و تا پایان ماه یک رمان می نوشتم . بعد نگاه ام متوجه پاهایش شد و علت این شور و سرزندگی را فهمیدم : یک جفت کفش تنیس نوی پاکیزه درخشان .ناگهان به یاد روزهای خاصی در اوایل دوران بلوغ افتادم که هر سال ، در آغاز تابستان پدرم مرا به فروشگاه کفاشی می برد و برایم یک جفت کفش تنیس می خرید که به من شور و توان سراسر جهان را می بخشید . بی تاب به خانه برگشتن و نشستن و این قصه را نوشتن بودم ، داستان پسربچه ای که یگانه آرزویش دست یافتن به یک جفت کفش تنیس است تا با آن به قلب تابستان بزند ...

همیشه معتقد بوده ام که زندگی چیزی است به مراتب فراتر از فانتزی ( افسانه پندار ) . زندگی امر خارق العاده ای ست . زندگی چه مومن باشیم و چه بی ایمان ماجرایی است بسیار شگفتی انگیز . شگفتی به معنای اعجاب شدید ، با تکیه روی " غیر " در ترکیب " غیر ممکن " . صرف این واقعیت که ما الان در این جهان " هستیم " خود به راستی معجزه ای است ، هستیم تا بخوابیم و بیدار شویم و سریع صبحانه ای بزنیم و دنبال وسیله نقلیه برویم تا به حکم تقدیر ، به موقع یا دیر به مقصد برسیم . کودک که این واقعیت را می داند دنیایی پر شکوه و خیره کننده در نوک انگشتانش می یابد . در مرحله بلوغ ما توجه مان را از دست هایمان به تن خودمان و دیگران و اطراف و جوانب معطوف می کنیم . دیر یا زود عاشق می شویم که خود امری است بسیار غریب و جذاب و گاهی باور نکردنی ... هر قدر که از عمرمان بگذرد ، این احساس زیستن در مرز " غیر ممکن " همیشه با ما همراه خواهد بود ...

به تصور من این اندیشه " غیر ممکن " بودن هستی را می توان برای تیزتر کردن حس هایمان در انجام کارهایی که به عهده گرفته ایم و سپردن راهی که در پیش گرفته ایم ( اگر اصلا" مقصدی داشته باشیم ) به کا ر برد ... همه ما لحظه هایی داشته ایم نظیر احساس " نخستین روزی که در ده سالگی کشف کردم که واقعا" زنده ام " ویا " در سن پانزده سالگی روزی که دریافتم که عاقبت باید بمیرم " . همه ما بعداز ظهری خاص در مرغزاری گذر می کردیم که ناگهان آن چنان شدید و تند و تیز به زنده بودن آگاه شدیم که در خود از این فرصت و امکان " بودن "  احساس سپاسی واقعی و عمیق کردیم . ناظر غروب آفتاب هایی بوده ایم آن چنان زیبا که به وصف در نمی آید ، پدیده ای معلول بده بستان میلیون ها رویداد در جو و فضا ، در نور و عناصر و صحنه هایی که پنهان در ذهن مای بیننده می گذرد . همه ما خود را در این امتیاز ذی قیمتی که خداوند به ما ارزانی داشته سهیم دانسته ایم ( خدایی به هر قواره و شکلی که ترجیح می دهید ) ، احساس تمایزی در آن بهترین سالگردهای همه جهان ، روزی که هریک از ما دیده به دنیا گشود ...

درست است که زندگی سهم عمده اش متشکل از ناهنجاری ها و ناخوشایندی هاست و درش تعداد شکست ها بر پیروزی ها ، و بیماری ها بر تندرستی می چربد ، ولی بعد از ظهر دیگری در مزرعه و یا بارانی خاص پشت پنجره محل کارمان و یا ساعتی در شب که بیدار می شویم و می بینیم خانه در نور ماه خفته و خانواده گرداگرد ما را گرفته ، از این گونه لحظه ها به ما بدهید تا برای طی ادامه راه آماده شویم . یک وقفه جانبخش گاه گداری ، ذره ای خوش بیاری ، و یک برخورد مطبوع می تواند به ما انگیزه بدهد تا با چنان شدتی به این تکه زیست کوچک فکسنی مان بچسبیم که گاهی به حد جنون می رسد و یا از آن در می گذرد . هر قدر که غرولند و شکوه و انتقاد کنیم ، هنگامی که برای ما لحظه ترک صحنه نمایش فرا می رسد ، وقتی که نقش ما ختم می گردد و پرده دارد پایین می آید ، دریغ می خوریم که نمی توانیم لا اقل به مدت طول یک پرده دیگر روی سن بمانیم .

زندگی با تمام واقعیت هایش ، همچنان یک فانتزی است ، چون فقط آن چه که در زندگی در دنیای مادی و مجسم از ما سر می زند ، مهم نیست . فانتزی را ذهن بیننده تکمیل میکند ، به حسب آن که رویدادی را که صورت گرفته ، چگونه دیده و دریافت کرده است ... ما مردمان ( چند میلیارد ) جهان متفاوت هستیم . در دنیایی که هر کدام مان فیل را به وجه متفاوتی می بیند . ما اجتماع گسترده رویت ها هستیم که در واقع نمی بینیم ، چون که هریک از ما صرفا" خود اوست .  معجزه آن نیست که ما با ( و در ) دنیای خودمان این همه کار کرده ایم ؛ معجزه آن است که اصلا" کاری از ما سر زده است .

واقعیت آن است که هر قدر که پیرتر می شویم حیرت و شگفتی ها انگار که اندکی رنگ می بازند . زیست خود را به صفحه گرامافون کوچکی تبدیل می کنیم و هر روز نغمه واحدی را می نوازیم ، که بعضی روزها فقط آرانژمان ( نحوه اجرا ) اش قدری فرق می کند . این آن باریکه راه معقول و امن و مطمئنی است برای همه ما ، اگر قرار باشد که در این دنیا زندگی کنیم . عادت ، تسلی و آرامش می بخشد و جریان همیشگی امور ، رضایت . در گذر سال ها ، فقط گاه گداری به ندرت غروب آفتاب و شگفتی ها و اعجاب ، به درون پوسته و لاک ما نفوذ می کنند . پس باید گاه به گاه به خودمان ( وجود ) پدیده های شگفتی و لذت بخش را یادآور شویم . بعضی از ما می نشینند و فانتزی می نویسند ، بعضی مثل شما آن را می خوانند ...

کسی که با آداب و رسوم فرهنگ ( تمدن ) خویش آشناست ، معمولا سفر به سرزمین بیگانه ، جایی که در آن رسوم و عادات خویش را در آینه می بیند ، به وی روشن بینی می دهد و محور دیدش را عوض می کند . این نگاه نو آداب و رسوم خود را برایش ناگهان به وجه حیرت آوری روشن می سازد ف طوری که آن ها را مضحک و یا قابل درک می یابد ... پس مسافر در گذر از سرزمین های فانتزی باید سرحال آمده تر و روشن بین تر به زیست عادی خویش بازگردد . باید در آن چه که وجود او را به هم پیوسته است تقدیر کند و نسبت به زیستی که جایی بین کودکی و زمان حاضر از دست داده ، اگاه شود ...

گاهی از قدرت خودم در 9 سالگی حیرت میکنم که چگونه توانستم مخمصه ای را که اسیرش شده بودم ، بشناسم و از دام آن بگریزم ... ! چه شد که پسربچه ای که من در اکتبر 1929 بودم ، به خاطر ایراد و انتقاد همکلاسی هایش ، دلش آمد که تمامی کتابهای کمیک استریپ باک راجرزش را جر و واجر کند و یک ماه بعد ، همگی دوستان را ابله بشمارد و بشتابد به از نو جمع کردن همان کتابها ؟!

نمی خواهم به کل این قضیه اهمیت فوق العاده ای ببخشم ، ولی لعنت بر شیطان ! من آن پسرک 9 ساله را ، هر کس که بود دوست می داشتم و بدون او زنده نمی ماندم که این ها را بنویسم . من در یافتم که باک راجرز می تواند عمر دوباره بیابد ، اگر من این عمر را به او ببخشم . پس در دهان او دمیدم و آنک ! بلند شد و نشست و به حرف آمد و گفت ... چه گفت ؟

-       داد بزن ! بپر ! بازی کن ! از این حرامزاده ها سبقت بگیر . آن ها هرگز به شیوه تو نخواهند زیست . بزن و برو ! ...

  

نوشتن پیش از هرچیز به من خاطر نشان می سازد که زنده ام . زنده بودن حق طبیعی نیست . امتیاز و موهبتی است که به ما داده شده . هنگامی که به ما زندگی اعطا شد ، باید بکوشیم تا حق زیستن را کسب کنیم . زندگی از ما عوض و پاداش نمی طلبد ، چون به ما جان و تحرک بخشیده است . پس هنر ما ، اگر که برخلاف آرزویمان نتواند ما را در برابر جنگ و محرومی و غبطه و حرص و پیری حفظ کند و از چنگ این آفات برهاند ، می تواند که لااقل در بین همه این ها به ما توان مجدد ببخشد و جان مان را جوان کند .

ننوشتن برای خیلی از ماها یعنی مردن . ما تمام مدت و هر روز خدا باید سلاح برگیریم ، هر چند بدانیم نمی شود کاملا پیروز شد ، ولی باید بجنگیم ، حتی اگر در زورآزمایی مختصری باشد . کم ترین تلاش در راه رسیدن به پیروزی ، در پایان روز خود نوعی پیروزی است . داستان آن پیانیست را یادتان هست که گفت اگر هر روز تمرین نکند ، خودش نقص کارش را در می یابد . اگر دو روز تمرین نکند ، منتقد ها متوجه می شوند . و بعد از سه روز شنونده هایش هم در می یابند .

مشابه اش در مورد نویسنده ها هم مصداق دارد . نه این که شیوه نوشتن شما ، به هر صورتی که هست ، بعد از سه روز از هم بپاشد ، ولی دنیا به پای شما خواهد رسید و گرفتار و بیمارتان خواهد کرد . اگر هر روز ننویسی زهر در وجودت جمع می شود و شروع می کنی به مردن یا بیمار شدن و یا هر دو . نوشتن باعث می شود تا زهر و آت و آشغال از وجود خارج شود . باید آن چنان سرمست نوشتن باشی که واقعیات نتوانند نابودت کنند . چون که نوشتن ، نسخه درست واقعیت را به دست می دهد ، واقعیتی آن چنان که بتوانی بخوری و بنوشی و هضم کنی ، بدون به نفس نفس افتادن و یا چون ماهی نیمه جان در بستر غلت و واغلت زدن .

در سفرهایم متوجه شده ام که اگر یک روز بگذرد و ننویسم بی قرار می شوم . اگر دو روز بگذرد دچار رعشه عصبی می شوم ، بعد از سه روز ننوشتن به خودم گمان جنون می برم و چهار روز ننوشتن از من خوکی می سازد بی تاب و سرگشته ... یک ساعت نوشتن دارویی ست تسکین بخش . بر می خیزم ، می دوم ، دور خودم می چرخم و داد می زنم  :

یک جفت کفش تازه تمیز !

مختصر آن که هر روز اندکی آرسنیک استنشاق کردن که بتوانی تا غروب دوام بیاوری . اندکی دیگر که بتوانی از غروب تا سپیده صبح با توانی بیشتر زنده بمانی . این خوراک ناچیز آرسنیک آدم را آماده می کند که پیشاپیش مسموم نشود ...

تمامی آن چه را که گفتم شاعران و نقاشان سال های دیگر و اعصار گذشته هم می دانسته اند و ارسطو آن را در گفتارش جاودانه ساخته است  . نوشته های من در طی سال ها بیانگر کشفیات خاص و در خدمت نیازهایی خاص بوده اند ، ولی در همگی آن ها حقایق واحدی منعکس است :

افشاگری خویش با شور و هیجان شدید ، و نیز شگفتی پیوسته و مداومی در برابر آنچه که در چاه عمیق وجود انسان نهفته است . کافیست آدمی صرفا از جا بجهد و سر در چاه برده فریاد بزند .

در جریان نوشتن این مطلب نامه ای از نویسنده ای جوان به دستم رسید که گفته بود خیال دارد در پیروی از شعاری که من در داستان " مسافر زمان " آوردم زندگی کند :

به ملایمت دروغ گفتن و دروغ را واقعی اثبات کردن . هر چیزی در نهایت وعده ایست . آن چه که دروغ می نماید نیازی است مفلوک که آرزو دارد زاده شود ...

و حالا برای توصیف حالت خودم اخیرا تشبیهی پیدا کرده ام که می تواند از آن شما هم باشد :

هر روز از بستر بیرون می جهم و پا روی زمین می گذارم . این مین خود من هستم . بعد از انفجار بقیه روز را صرف جمع آوری خرده ریزهایم می کنم .

حالا نوبت شماست . بجهید !

 

 

 

ری برادبری

داستان نویس آمریکایی و خالق فارنهایت 451

از مقدمه کتاب ماشین کلیمانجارو -  داستان های جاودانی برای امروز و فردا

ترجمه : پرویز دوایی

                               88888888 مــا ر س 88888888

                               روز جهانی زن مبارک زن و زندگی ...

 

 

  ســطــر هــا ی کــو چــک ز نــا نــه گــی ...

  •  

از توام

در توام

با توام

دوست ام بدار

عاشق ام باش

یعنی من

یعنی آب و آبادی

یعنی عشق و آزادی

یعنی زیبائی و شادی

نترس

از این دو حرف ساده نترس

رمز ورود ساده تراز یعنی هایت ،

ساده ست

نترس

ساده بیا و غرق زیبائی شو! 

 

 

 

   بو ی عشق / آنا آخماتووا / ترجمه احمد پوری

عسل وحشی، بوی آزادی می‌دهد . خاک، بوی خورشید . دهان زن، بوی بنفشه . و طلا، هیچ عطری ندارد . بوی آب، بوی میخک است . بوی سیب، بوی عشق
همه دریافتیم اما، که همیشه خدا . خون، فقط بوی خون می‌دهد

   (((((( ســطــر هــا ی کــو چــک د لــتــنــگــی ))))))

 

جیب گشادی ندوخته بودیم

طناب داری نبافته بودیم

از برهوتی نیامده بودیم

به زیبایی قسم

جزاین نخواسته بودیم ،

نان و آبی

سازوسرودی

سرایت لبخندی

همین !

***********

از پنجمین مجموعه شعرم که آماده چاپ است .