روزی سوار اتوبوس بودم که در خیابان وست وود ویلج گذر می کرد . پسر بچه ای جستی زده سوار شد و پولش را در صندوقچه مخصوص ریخت و راهروی اتوبوس را دوان دوان پیمود و خود را در صندلی روبروی من رها کرد . با تحسین فراوان به او چشم دوختم و در دل گفتم : خدایا ، من اگر انرژی او را می داشتم ، هر روز یک داستان کوتاه ، هر شب سه تا شعر و تا پایان ماه یک رمان می نوشتم . بعد نگاه ام متوجه پاهایش شد و علت این شور و سرزندگی را فهمیدم : یک جفت کفش تنیس نوی پاکیزه درخشان .ناگهان به یاد روزهای خاصی در اوایل دوران بلوغ افتادم که هر سال ، در آغاز تابستان پدرم مرا به فروشگاه کفاشی می برد و برایم یک جفت کفش تنیس می خرید که به من شور و توان سراسر جهان را می بخشید . بی تاب به خانه برگشتن و نشستن و این قصه را نوشتن بودم ، داستان پسربچه ای که یگانه آرزویش دست یافتن به یک جفت کفش تنیس است تا با آن به قلب تابستان بزند ...
همیشه معتقد بوده ام که زندگی چیزی است به مراتب فراتر از فانتزی ( افسانه – پندار ) . زندگی امر خارق العاده ای ست . زندگی چه مومن باشیم و چه بی ایمان ماجرایی است بسیار شگفتی انگیز . شگفتی به معنای اعجاب شدید ، با تکیه روی " غیر " در ترکیب " غیر ممکن " . صرف این واقعیت که ما الان در این جهان " هستیم " خود به راستی معجزه ای است ، هستیم تا بخوابیم و بیدار شویم و سریع صبحانه ای بزنیم و دنبال وسیله نقلیه برویم تا به حکم تقدیر ، به موقع یا دیر به مقصد برسیم . کودک که این واقعیت را می داند دنیایی پر شکوه و خیره کننده در نوک انگشتانش می یابد . در مرحله بلوغ ما توجه مان را از دست هایمان به تن خودمان و دیگران و اطراف و جوانب معطوف می کنیم . دیر یا زود عاشق می شویم که خود امری است بسیار غریب و جذاب و گاهی باور نکردنی ... هر قدر که از عمرمان بگذرد ، این احساس زیستن در مرز " غیر ممکن " همیشه با ما همراه خواهد بود ...
به تصور من این اندیشه " غیر ممکن " بودن هستی را می توان برای تیزتر کردن حس هایمان در انجام کارهایی که به عهده گرفته ایم و سپردن راهی که در پیش گرفته ایم ( اگر اصلا" مقصدی داشته باشیم ) به کا ر برد ... همه ما لحظه هایی داشته ایم نظیر احساس " نخستین روزی که در ده سالگی کشف کردم که واقعا" زنده ام " ویا " در سن پانزده سالگی روزی که دریافتم که عاقبت باید بمیرم " . همه ما بعداز ظهری خاص در مرغزاری گذر می کردیم که ناگهان آن چنان شدید و تند و تیز به زنده بودن آگاه شدیم که در خود از این فرصت و امکان " بودن " احساس سپاسی واقعی و عمیق کردیم . ناظر غروب آفتاب هایی بوده ایم آن چنان زیبا که به وصف در نمی آید ، پدیده ای معلول بده بستان میلیون ها رویداد در جو و فضا ، در نور و عناصر و صحنه هایی که پنهان در ذهن مای بیننده می گذرد . همه ما خود را در این امتیاز ذی قیمتی که خداوند به ما ارزانی داشته سهیم دانسته ایم ( خدایی به هر قواره و شکلی که ترجیح می دهید ) ، احساس تمایزی در آن بهترین سالگردهای همه جهان ، روزی که هریک از ما دیده به دنیا گشود ...
درست است که زندگی سهم عمده اش متشکل از ناهنجاری ها و ناخوشایندی هاست و درش تعداد شکست ها بر پیروزی ها ، و بیماری ها بر تندرستی می چربد ، ولی بعد از ظهر دیگری در مزرعه و یا بارانی خاص پشت پنجره محل کارمان و یا ساعتی در شب که بیدار می شویم و می بینیم خانه در نور ماه خفته و خانواده گرداگرد ما را گرفته ، از این گونه لحظه ها به ما بدهید تا برای طی ادامه راه آماده شویم . یک وقفه جانبخش گاه گداری ، ذره ای خوش بیاری ، و یک برخورد مطبوع می تواند به ما انگیزه بدهد تا با چنان شدتی به این تکه زیست کوچک فکسنی مان بچسبیم که گاهی به حد جنون می رسد و یا از آن در می گذرد . هر قدر که غرولند و شکوه و انتقاد کنیم ، هنگامی که برای ما لحظه ترک صحنه نمایش فرا می رسد ، وقتی که نقش ما ختم می گردد و پرده دارد پایین می آید ، دریغ می خوریم که نمی توانیم لا اقل به مدت طول یک پرده دیگر روی سن بمانیم .
زندگی با تمام واقعیت هایش ، همچنان یک فانتزی است ، چون فقط آن چه که در زندگی در دنیای مادی و مجسم از ما سر می زند ، مهم نیست . فانتزی را ذهن بیننده تکمیل میکند ، به حسب آن که رویدادی را که صورت گرفته ، چگونه دیده و دریافت کرده است ... ما مردمان ( چند میلیارد ) جهان متفاوت هستیم . در دنیایی که هر کدام مان فیل را به وجه متفاوتی می بیند . ما اجتماع گسترده رویت ها هستیم که در واقع نمی بینیم ، چون که هریک از ما صرفا" خود اوست . معجزه آن نیست که ما با ( و در ) دنیای خودمان این همه کار کرده ایم ؛ معجزه آن است که اصلا" کاری از ما سر زده است .
واقعیت آن است که هر قدر که پیرتر می شویم حیرت و شگفتی ها انگار که اندکی رنگ می بازند . زیست خود را به صفحه گرامافون کوچکی تبدیل می کنیم و هر روز نغمه واحدی را می نوازیم ، که بعضی روزها فقط آرانژمان ( نحوه اجرا ) اش قدری فرق می کند . این آن باریکه راه معقول و امن و مطمئنی است برای همه ما ، اگر قرار باشد که در این دنیا زندگی کنیم . عادت ، تسلی و آرامش می بخشد و جریان همیشگی امور ، رضایت . در گذر سال ها ، فقط گاه گداری به ندرت غروب آفتاب و شگفتی ها و اعجاب ، به درون پوسته و لاک ما نفوذ می کنند . پس باید گاه به گاه به خودمان ( وجود ) پدیده های شگفتی و لذت بخش را یادآور شویم . بعضی از ما می نشینند و فانتزی می نویسند ، بعضی مثل شما آن را می خوانند ...
کسی که با آداب و رسوم فرهنگ ( تمدن ) خویش آشناست ، معمولا سفر به سرزمین بیگانه ، جایی که در آن رسوم و عادات خویش را در آینه می بیند ، به وی روشن بینی می دهد و محور دیدش را عوض می کند . این نگاه نو آداب و رسوم خود را برایش ناگهان به وجه حیرت آوری روشن می سازد ف طوری که آن ها را مضحک و یا قابل درک می یابد ... پس مسافر در گذر از سرزمین های فانتزی باید سرحال آمده تر و روشن بین تر به زیست عادی خویش بازگردد . باید در آن چه که وجود او را به هم پیوسته است تقدیر کند و نسبت به زیستی که جایی بین کودکی و زمان حاضر از دست داده ، اگاه شود ...
گاهی از قدرت خودم در 9 سالگی حیرت میکنم که چگونه توانستم مخمصه ای را که اسیرش شده بودم ، بشناسم و از دام آن بگریزم ... ! چه شد که پسربچه ای که من در اکتبر 1929 بودم ، به خاطر ایراد و انتقاد همکلاسی هایش ، دلش آمد که تمامی کتابهای کمیک استریپ باک راجرزش را جر و واجر کند و یک ماه بعد ، همگی دوستان را ابله بشمارد و بشتابد به از نو جمع کردن همان کتابها ؟!
نمی خواهم به کل این قضیه اهمیت فوق العاده ای ببخشم ، ولی لعنت بر شیطان ! من آن پسرک 9 ساله را ، هر کس که بود دوست می داشتم و بدون او زنده نمی ماندم که این ها را بنویسم . من در یافتم که باک راجرز می تواند عمر دوباره بیابد ، اگر من این عمر را به او ببخشم . پس در دهان او دمیدم و آنک ! بلند شد و نشست و به حرف آمد و گفت ... چه گفت ؟
- داد بزن ! بپر ! بازی کن ! از این حرامزاده ها سبقت بگیر . آن ها هرگز به شیوه تو نخواهند زیست . بزن و برو ! ...
نوشتن پیش از هرچیز به من خاطر نشان می سازد که زنده ام . زنده بودن حق طبیعی نیست . امتیاز و موهبتی است که به ما داده شده . هنگامی که به ما زندگی اعطا شد ، باید بکوشیم تا حق زیستن را کسب کنیم . زندگی از ما عوض و پاداش نمی طلبد ، چون به ما جان و تحرک بخشیده است . پس هنر ما ، اگر که برخلاف آرزویمان نتواند ما را در برابر جنگ و محرومی و غبطه و حرص و پیری حفظ کند و از چنگ این آفات برهاند ، می تواند که لااقل در بین همه این ها به ما توان مجدد ببخشد و جان مان را جوان کند .
ننوشتن برای خیلی از ماها یعنی مردن . ما تمام مدت و هر روز خدا باید سلاح برگیریم ، هر چند بدانیم نمی شود کاملا پیروز شد ، ولی باید بجنگیم ، حتی اگر در زورآزمایی مختصری باشد . کم ترین تلاش در راه رسیدن به پیروزی ، در پایان روز خود نوعی پیروزی است . داستان آن پیانیست را یادتان هست که گفت اگر هر روز تمرین نکند ، خودش نقص کارش را در می یابد . اگر دو روز تمرین نکند ، منتقد ها متوجه می شوند . و بعد از سه روز شنونده هایش هم در می یابند .
مشابه اش در مورد نویسنده ها هم مصداق دارد . نه این که شیوه نوشتن شما ، به هر صورتی که هست ، بعد از سه روز از هم بپاشد ، ولی دنیا به پای شما خواهد رسید و گرفتار و بیمارتان خواهد کرد . اگر هر روز ننویسی زهر در وجودت جمع می شود و شروع می کنی به مردن یا بیمار شدن و یا هر دو . نوشتن باعث می شود تا زهر و آت و آشغال از وجود خارج شود . باید آن چنان سرمست نوشتن باشی که واقعیات نتوانند نابودت کنند . چون که نوشتن ، نسخه درست واقعیت را به دست می دهد ، واقعیتی آن چنان که بتوانی بخوری و بنوشی و هضم کنی ، بدون به نفس نفس افتادن و یا چون ماهی نیمه جان در بستر غلت و واغلت زدن .
در سفرهایم متوجه شده ام که اگر یک روز بگذرد و ننویسم بی قرار می شوم . اگر دو روز بگذرد دچار رعشه عصبی می شوم ، بعد از سه روز ننوشتن به خودم گمان جنون می برم و چهار روز ننوشتن از من خوکی می سازد بی تاب و سرگشته ... یک ساعت نوشتن دارویی ست تسکین بخش . بر می خیزم ، می دوم ، دور خودم می چرخم و داد می زنم :
یک جفت کفش تازه تمیز !
مختصر آن که هر روز اندکی آرسنیک استنشاق کردن که بتوانی تا غروب دوام بیاوری . اندکی دیگر که بتوانی از غروب تا سپیده صبح با توانی بیشتر زنده بمانی . این خوراک ناچیز آرسنیک آدم را آماده می کند که پیشاپیش مسموم نشود ...
تمامی آن چه را که گفتم شاعران و نقاشان سال های دیگر و اعصار گذشته هم می دانسته اند و ارسطو آن را در گفتارش جاودانه ساخته است . نوشته های من در طی سال ها بیانگر کشفیات خاص و در خدمت نیازهایی خاص بوده اند ، ولی در همگی آن ها حقایق واحدی منعکس است :
افشاگری خویش با شور و هیجان شدید ، و نیز شگفتی پیوسته و مداومی در برابر آنچه که در چاه عمیق وجود انسان نهفته است . کافیست آدمی صرفا از جا بجهد و سر در چاه برده فریاد بزند .
در جریان نوشتن این مطلب نامه ای از نویسنده ای جوان به دستم رسید که گفته بود خیال دارد در پیروی از شعاری که من در داستان " مسافر زمان " آوردم زندگی کند :
به ملایمت دروغ گفتن و دروغ را واقعی اثبات کردن . هر چیزی در نهایت وعده ایست . آن چه که دروغ می نماید نیازی است مفلوک که آرزو دارد زاده شود ...
و حالا برای توصیف حالت خودم اخیرا تشبیهی پیدا کرده ام که می تواند از آن شما هم باشد :
هر روز از بستر بیرون می جهم و پا روی زمین می گذارم . این مین خود من هستم . بعد از انفجار بقیه روز را صرف جمع آوری خرده ریزهایم می کنم .
حالا نوبت شماست . بجهید !
ری برادبری
داستان نویس آمریکایی و خالق فارنهایت 451
از مقدمه کتاب ماشین کلیمانجارو - داستان های جاودانی برای امروز و فردا
ترجمه : پرویز دوایی